X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1395 @ 12:56

دل نوشته ای از زبان دانشجو به استاد

 (دل نوشته ای از زبان دانشجو به استاد)

(امیدوارم که مورد قبول باشد)

 

الا یا ایها الاستاد، جانم

فدایت می شود روح و روانم

تویی حقا پدر هستی برایم

برای این سخن شاهد، خدایم

تویی هچون پدر دلسوز هستی

درون این دلم هر روز هستی

کلاست درس عشق است و محبت

مرامت با وفا هست و مروت

اگر غفلت به من گه گاه آید

و گاهی تنبلی همراه آید

برای اینکه فکرم صد مکان هست

و روحم بهر آن صدتا، جوان هست

نمی خواهد که در یک جا بماند

خر این علم را یکجا براند

گناهم چیست هر چیزی بخوانم

که آن استاد می خواهد بدانم؟

مگر در علم، آزادی حرام است

چنین اجبار در دانش، کدام است

مگر باید همین یک جزوه را خواند

همان ها را درون مغز بنشاند

دلم می خواهد از دنیا بدانم

هر آنچه دل بخواهد آن بخوانم

نمی خواهم اسیر رنگ باشم

و یا با جزوه ها در جنگ باشم

نمی خواهم که شب تا صبح بیخواب

بخوانم گر چه باشم در تب و تاب

ولی گر چه بگفتم من همین ها

شما چیز دگر باشی در این ها

مقام تو بلند است و عظیم است

و قطعا جایگاه تو فخیم است

هر آنکس علم آموزد به من او

مرا عبد خودش بنمود هر سو

تو هم استاد خوب و نازنینی

تو را من دوست دارم، چون همینی

نه در تو کینه ای دیدم نه تحقیر

اگر هم گفته ای حرفی، ز تدبیر

درون هر دعایم جای داری

زبانم در ثنایت هست جاری

اگر تقصیر دارم در ثنایت

بدان عمدا نباشد از برایت

مرا این درسها افکنده در دام

چو آن گوری که افکنده است بهرام

فراموشم شده حالت بپرسم

به هر روز و شب احوالت بپرسم

ولی من وامدار خلق و خویت

نباشد در دلم جز ماه رویت

چو آیم پیش تو از بهر دیدار

نگردم سیر در دیدار هر بار

حسن بشیر. شنبه. ۹/۵/۱۳۹۵ 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد